عرض حال

Sunday، April 29، 2012

شاید خواب می دیدم

برگشته بودم ایران. همه ی زن ها و دخترها روسری داشتند، ولی هیچ کس موهایش را باهاش نپوشانده بود. آن هایی که موی بلندتر داشتند روسری شان را گره زده بودند توی موهاشان. مثل روبان های رنگارنگ، با گره های جورواجور. آن هایی هم که موهای کوتاه داشتند بسته بودند دور گردنشان. مثل دستمال گردن.


حتی یک رنگ تکراری پیدا نمی کردی.

Friday، January 20، 2012

این یک تمرین است

نکاتی مهمی که در مورد تکنیک نوشتن به ذهنم می رسد:

1- تصویرسازی: تک تک سکانس ها باید توصیف داشته باشد. توصیف دقیق اشیاء و چیدمان باید چیزی در حد یک استوری بورد را به تصویر بکشد. احتمالاً بخش اعظم این کار در ابتدای هر سکانس اتفاق می افتد.

2- حرکت: بعد از این که همه اشخاص و اشیاء در جای خود قرار داده شدند، حرکت شروع می شود. حرکت اشخاص در صحنه در امتداد زمان بسیار مهم است. اما این فقط اشخاص (و شاید اشیاء) نیستند که حرکت می کنند. بلکه خواننده (دوربین) نیز باید در فضا حرکت کند. اگر لازم شد، می توان هنگام حرکت خواننده، زمان را متوقف یا بسیار کند کرد.

3- نهایتاً بین نثر مکلف و نثر روان دومی را انتخاب کردم. ظرافت، شاعرانگی، و صنایع را می بریم می گذاریم ورای کلمات. با کلمات ساده هم می توان یک تصویر شاعرانه ساخت. تکلف را می گذاریم برای ا.گ. یا برای وقتی که مثل ا.گ. آنقدر بزرگ بشویم که زورمان به مخاطب برسد. عجالتاً ما مجبوریم به ساز مخاطبان کون گشاد برقصیم. شعارهایی مثل "به مخاطب فکر نکن"، و "هر چه به ذهنت می رسد بنویس" را هم می گذاریم برای آن هایی که خوانده نشدن کارشان برایشان هیچ اهمیتی ندارد.

پ.ن: یک گزینه برای فرم داستان می تواند این باشد: اول داستان را بنویسم، بعد یک چیزی در مورد داستان (مثلاً یک نقد از زبان یک منتقد سوم شخص) سر هم کنم. بعد اولی را شیفت دیلیت کنیم و دومی را بگذاریم به عنوان داستان. به نظر ایده ی مزخرفی می آید.

کافه - یکم

چند ماهی می شود که دارم در مورد ایده ی جدیدم برای یک داستان کوتاه فکر می کنم. تصمیم گرفته ام از اینجا به عنوان پیش نویس استفاده کنم. هر چه به ذهنم برسد اینجا خواهم نوشت. از پشت صحنه و مواد خام و اتود و طرح و خلاصه همه چیز.
ایده هایی هم در مورد تکنیک داستان نویسی و همچنین فرم داستان به ذهنم می رسد که آنها را هم می خواهم اینجا بنویسم. تنها چیزی که نگرانم می کند این است که وقتی این جا چیزی می نویسم، خیلی راحت نیستم. رودربایستی دارم. انگار کسی دارد این نوشته ها را می خواند. باید راحت باشم. اصلاً دلیل این که برگشته ام و دارم اینجا توی این یکی وبلاگ می نویسم این است که هیچ کس اینجا را نمی خواند. خودم هستم و خودم.
هرچه می خواهی بنویس. منست سیبمن کنتار شیسرامشنسیرت مشس کستعغخثصق ذدوزطظ رکشسنتیابح کشکض جضهثق ت ر8 4393غ4 خ3بذام بمش مشنتبرا
خوب الان بهتر شد.
داستان قرار است در مورد مردی باشد که ساکن ملبورن استرالیا است. فعلاً اسمش را می گذاریم کیومرث. کل داستان در صبح یک روز یکشنبه اتفاق می افتد: بیدار شدن، دوش گرفتن، آماده شده، سوار ماشین شدن و رانندگی تا میانه ی راه مقصد. به غیر از کیومرث، دو شخصیت مهم دیگر درست می کنیم: سایه و شیرین.
سایه همسایه ی پشتی خانه ی کیومرث است. بعد از این که این شخصیت را پرداخت کردم، متوجه شباهتش با زن اثیری داستان بوف کور شدم. بنابراین باید مواظب باشیم بیش از حد به زن اثیری شبیه نشود. سایه می تواند وجود خارجی نداشته باشد، بلکه زاییده ی ذهن کیومرث باشد (نماد مرگ).
شیرین زاده و بزرگ شده ی فرانسه است از پدری ایرانی و مادری فرانسوی. اخیراً به ملبورن مهاجرت کرده و با کیومرث آشنا شده است. مهربان، سرزنده و باطراوت (نماد زندگی).
سال هاست که کیومرث با سایه رابطه دارد. این رابطه حتی بعد از آشنایی او با شیرین ادامه پیدا می کند. شیرین به کیومرث نزدیک و نزدیک تر می شود. به او پیشنهاد می کند با هم زندگی کنند. اما کیومرث در انتخاب بین سایه و شیرین مردد است. صبح روزی که داستان آغاز می شود، قرار است کیومرث جواب نهایی خود را اعلام کند: اگر راس ساعت دوازده به کافه ای که با شیرین قرار گذاشته برود به معنی جواب مثبت است. اگر نرود دیگر هیچ وقت نخواهد رفت.
در اثنای اتفاقات صبح یکشنبه، خاطراتی از روابط کیومرث با دو زن داستان مرور می شود.
تا اینجا.

Wednesday، January 18، 2012

سه روز پیش

امروز وقتی خبر دستگیری مرضیه رسولی روزنامه نویس و نویسنده ی وبلاگ "سه روز پیش" رو توی بی بی سی فارسی می خونم، نمی تونم سر جام بشینم. از شرکت می زنم بیرون. اشک توی چشمام یخ زده. سیگار می کشم. راه می رم. فحش می دم. به تقاطع خیابان وایت هورس و چارلز می رسم. یادم میاد که من هیچ طریق ارتباط کلاسیکی با این بشر نداشته ام. هیچ وقت ندیدمش. یک کلمه هم باهاش حرف نزده ام، و نمی دونم چه شکلیه یا چه لباسی می پوشه. فقط می دونم یکی از چیزهایی که توی این دنیا دوست دارم اینه که وبلاگ سه روز پیش بخونم.
وبلاگ سه روز پیش حذف شده. یکی دیگه از دلبندی های من به این دنیا گرفته شده. یه سیگار دیگه روشن می کنم. یه فحش دیگه می دم. یه چهارراه دیگه رد می کنم.

Wednesday، June 01، 2011

پیرزن همسایه همه اش می گفت الهی یه مرضی بگیری که هیش کی نفهمه

دنبال یه متخصص قلب خوب می گردم. این روزها همه اش صمیم قلبم می خاره.

Friday، November 26، 2010

la petite fille de la mer


من عاشق این کار ونجلیزم و همیشه با سه تار می زدمش. بالاخره یه گیتاریست پیدا شد (مایک) که با هم بزنیم و یکی دیگه هم پیدا شد (پیمان) که ضبط کنه. دم هر دوشون گرم.

Duet.wma

جستاری تحلیلی بر نقش روسای جمهور ایران پس از انقلاب - بخش اول


این جمله ی کلیشه رو همه مون ان فاکتوریل بار شنیدیم که :«بابا جون خاتمی برای اینا نقش سوپاپ اطمینان رو داشت». اخیراً با شنیدن این جمله تنها چیزی که به ذهنم می رسه اینه که: «خوب، با این حساب می شه گفت ان هم نقش لوبریکنت رو داره».

پ.ن1. «ان» اولی چهاردمین حرف الفبای انگلیسی و «ان» دوم مخفف احمدی نژاد می باشد.
پ.ن2. باور کنید همینم ازش برنمیاد.